...یک دنیا خاطره
...می نویسم از روزهایی که به سرعت در حال گذرند
× قبل از اینکه این پستو بخونی اول درست حسابی بزن به تخته...! ١- دلم برای وبلاگم و همه ی شماها خیلییییییییی تنگ شده.... ×بالاخره عروسی مهدیه و مهدی هم تموم شد........!
دست آویز بیگانه
.
.
.
آشوبگر
.
.
.
نا آگاه فریب خورده
.
.
.
مُخل امنیت اجتماع
.
.
.
روشنفکر نما
.
.
.
خود فروخته
.
.
.
جاسوس
.
.
.
اوباش
.
.
.
دانشجو
روزت مبارک...!
روز ١٦ آذر ١٣٨٨....ساعت ٧ صبح... تمام خیابان های منتهی به دانشگاه تهر.ان (قد.س-ایتا.لیا-پور.سینا-جلا.لیه-طا.لقانی...) با پلیس ضد.شور.ش سنگفرش شده بود...
در اصلی دانشگاه تهران ( که معروفه به در ٥٠ تومنی چون عکسش روی اسکناس ٥٠ تومنیه) رو بسته بودن و اجازه ی تردد از اونجا به هیچ کس داده نمی شد...یه پارچه ی خیلیییی بزرگ هم جلوی همون در اصلی زده بودن که از بیرون اصلا توی دانشگاه دیده نمیشد...آخه توی تجمعات قبلی دانشجو ها خودشون رو به سر در اصلی دانشگاه میرسوندند و دستاشونو از بین نرده های سبز دانشگاه بیرون میاوردن و اینجوری مردم رو با خودشون همراه میکردن....
جلوی تمام در های ورودی ۷-۸ تا نگهبان ایستاده بودن و از تمام دانشجوها و حتی اساتید کارت شناسایی و کارت دانشجویی میخواستن....
یکی از بچه ها می گفت که اون روز چون دو بار از دانشگاه خارج شد و دوباره برگشت یکی از همین مامورا بهش گفت که تجمع نکن خانوم یا برو تو یا بیرون باش چرا هی میری میای ؟!(یه نفر آدم هم میشه تجمع آخه ؟؟؟!)
کلاسای تمام دانشکده ها بدون اطلاع قبلی تعطیل بود....کتابخونه...سایت کامپیوتر...حتی دستشویی ها...همه جا قفل بود....در سالن اصلی دانشکده رو هم بسته بودن....یه کاری کرده بودن که بگن هرکی امروز اومده دانشگاه واسه اغتشاشات اومده وگرنه دانشگاه که تعطیله که...!
غیر از اینکه دانشگاه در محاصره ی نیروهای ضد.شورش بود...توی دانشگاه هم پر بود از لباس شخصی ها....با اینکه تردد همه ی دانشجو ها جلوی درهای ورودی کنترل میشد اما میدیدی که یه سری که نه سن و سالشون به دانشجو ها میخورد و نه قیافشون به استادا سرشونو مینداختن پایین و میگفتن کار داریم و میومدن تو دانشگاه!!!!
دانشگاه پر بود از افراد غیر متفرقه (!)...
حالا هیچ وقت هیچ کس نیست که برگهای پاییزی رو که ریخته زمین جارو کنه....
هیچ کس نیست که پرچم هایی رو اطراف مسجد دانشگاه زدن جمع کنه ...
هیچ نیروی حراستی توی دانشگاه نیست...
اما....
ساعت ۸ صبح ۱۶ آذر....
۵۰-۶۰ نفر با لباسای تاسیساتی توی دانشگاه دارن قدم میزنن...هیچ کاری هم واسه انجام دادن
ندارنا...همینجوری قدم میزنن...!
توی محوطه ی هر دانشکده کلی آدم با لباس نارنجی رنگ می بینی که جارو دستشونو و دارن برگهای پاییزی رو جارو میکنن....!
چند تا وانتی اومدن که پرچم ها اطراف مسجد دانشگاه رو جدا کنن...
سه چهار تا موتوری میبینی که اون موقع ی صبح یه عالمه موز(!) دارن میارن توی دانشگاه...!
حتی چند نفر که توی اون هوای نیمه ابری اول صبح عینک دودی تیره زدن و دارن قدم میزنن....!!!
صحنه ایی که از همه جالبتر بود این بود که یکی با عینک دودی...یه فرقون دستش بود پر از برگهای پاییزی...و هی میرفت و هی میومد...حتی نمیکرد این برگها رو یه بار خالی کنه بعد دوباره پر کنه...!!!
نمیدونم والله.....اینا فکر میکنن ما دُم داریم یا گوشامون درازه ؟؟؟؟؟
با همه ی این فضای رعب وحشتی که ایجاد کرده بودن بازم دانشجو ها کم نیاوردن و لحظه به لحظه تعدادشون بیشتر شد....اینکه میگم فضای رعب و وحشت...واقعا اینجوری بودا...محال بود اینا رو ببینی و ته دلت نلرزه....با وجود این همه تدابیر شدید امنیتی اینکه بازم بمونی دانشگاه و فریاد اعتراضتو سر بدی خیلییییییییی شهامت میخواد.....
ساعت ۱ بعد از شهر تجمع گروه های بس.یج تو دانشکده فنی بود به مناسبت روز دانشجو...فیلمی رو هم که اخبار بیست و سی نشون داد مال همون موقع بود...اگه دقت میکردین سن و سال اکثرشون خصوصا مردا اصلا به دانشجوها نمیخورد....یه چیز جالب دیگه هم اینکه ما اصلا این همه دختر چادر تو دانشگاهمون نداریم...!!! دخترا خیلییی قرتی تر از این حرفان...!
×جالبترین شعار این بود: "بسی.جی ِ دروغگو....کارت دانشجوئیت کوووو ؟ "![]()
البته این توهین نشه به بسی.جی ها...بالاخره خوب هم بینشون هست ولی متاسفانه الان اینجوری جا افتاده که بس.یج مقابل مردمه و باهاشون مبارزه میکنه...!!!!
× قابل توجه آقای دکتر... من میخوام سی.یا.سی ننویسم ولی نمیشه آخه....!![]()
× قدم زدن دو نفری دیروزمون... وقتی که هوا داشت تاریک میشد...زیر ِ بارون...زیر ِ یه چتر...وقتی دست تو دور گردن من بود....اینقدر صحنه ی قشنگی بود برام که همونجا واسه همیشه تو ذهنم ثبتش کردم...![]()
شلوغی ِ کافه
(خودت میدونی چرا از شلوغیش ذوق کردم!!!)....نسکافه های داغ داغ...که تو تمام ظرف شکر خالی کردی توش که اصلا تلخیشو حس نکنی....
و پیش بینی های تو که من بعدها چیکارا میکنم و چیکارا نمیکنم ( که امیدوارم درست در نیاد و یه بار...فقط یه بار... روی تو کم شه!!!
) همشون با هم برام لحظه ی دلپذیری رو ساختن....
ولی اینکه بهم گفتی که با وقار و با شعور و با شخصیت و دوست داشتنی ام و خانوم دکتری بهم میاد یه حال دیگه ایی بهم داد....
(البته من که همشو باور نکردم ولی خب....
)
چون تو گفتی که بهم میاد خانوم دکتر باشم پس دیگه امسال باید هر جوری که شده پزشکیو قبول شم...![]()
در ضمن اسم اون فیلمی رو هم که دیرزو برات تعریف کردم پیدا کردم!!!! Ghosts of Girlfriends Past که ترجمه اش میشه روح دوست دخترهای قبلی !!!!![]()
× پاراگراف بالا همچین یه خرده خصوصی بود....ولی هیچ خبری نیستا....شماها اصلا جدی نگیرین....نه من عاشق شدم...نه قراره عاشق شم...![]()

دیروز یعنی دوم آذر تولد ٨٠ سالگی پدر بزرگ من بود! بابای مامانم ... که ما از وقتی چشم باز کردیم تمام فامیل صداش میکردن پاپا! (چراشو به خدا منم نمیدونم
)
مامان مامان هم صداش میکنیم مادرجون!یعنی من هرچی از پاپا مادرجون بگم کم گفتم!!!
وقتی که من به دنیا اومدم تا دو سالگیم تقریبا بیشتر مادرجون منو نگه داشت تا مامانم...چون مامانم شاغل بود دیگه!
نمیدونم واسه اینه یا چیز دیگه خلاصه اینکه ما خییییییییییییییییییلی با هم صمیمی هستیم و الانم بیشتر خونه ی پاپا مادرجونیم تا خونه ی خودمون! چون هم اینجا بیشتر بهمون خوش میگذره دور همی و هم اینکه خونه شون درست مرکز شهره و من وقتی اینجا باشم اگه ٨ کلاس داشته باشم دانشگاه همون ٨ از خونه میام بیرون و به موقع هم میرسم سر کلاس! به پیش دانشگاهی داداشی و محل کار مامان و بابام هم خیلی نزدیکه مثلا در حد ١٠ دقیقه راه پیاده ! خلاصه ما به خاطر این دلایل کثیر بیشتر عمرمون رو خونه ی مادربزرگه سپری میکنیم و کلی حال میکنیم
پاپا مادرجون هر دوشون معلم بازنشسته ان. مادرجون سوم ابتدایی رو درس میداد و پاپا هم با اینکه لیسانس حقوق دانشگاه تهران بود(تاکیدم روی دانشگاش به خاطر اینه که بگم یه جورایی هم دانشگاهی ایم دیگه!!!
)ادبیات تدریس میکرد دبیرستان البته!
مادرجون هم با اینکه ٧٨ سالشه اما ماشالله خیلیییی روحیه سر زنده ای داره و خیلی شیک پوش و خوش تیپه (البته منظورم این نیست که قرتی ه و ناخن هاشو لاک میزنه و ایناها...ساده و مناسب سنش خیلی خوش پوشه!) و هم چنین خیلی فرهنگیه و اهل هنر!
تا جایی که بتونه هر هفته اگه فیلم خوبی باشه میره سینما و اگه بهش پینهاد یه تئاتر خوب یا کنسرت خوب رو هم بدی از دست نمیده!
اون موقع ها که ما بوشهر بودیم (قرار بود مامان بابا دو سال طرحشون رو بوشهر بگذرونن اما این دو سال شد خیلیییی!
) عشق من این بود که بیاییم تهران و با ماجون بریم سینما و تئاتر...وقتی خیلیییی کوچیک بودم تئاترهای عروسکی پارک لاله رو میرفتیم و یه کم که بزرگ تر شدم عاشق تالار وحدت و تئاتر شهر و پارک دانشجو بودم با اینکه هیچی از تئاتر نمی فهمیدم (هرچند الانم چیز زیادی نمی فهمم!
)
امکان نداره کسی پاپا مادرجون رو ببینه و دوستشون نداشته باشه...مهدیه سر عروسیش میگفت حاضرم خیلی ها رو سر عروسیم دعوت نکنم اما پاپا مادرجون حتما باشن!
ایشالا که سال های سال زنده باشن و سر عروسی منم باشن!
همه ی اینا رو به بهانه ی تولد ٨٠ سالگی پاپا نوشتم که یادم باشه چقدر دوست داشتنی ان و چقدر توی زندگی م تاثیر گذار بودن!!!!
× این عکس مال جشن تولد ٨٠ سالگی پاپاست...البته ما جشنشو توی خرداد گرفتیم...چون اون موقع دایی م از امریکا اومده بود و دیدیم حالا که خواهر برادرا دور هم جمعن ...یه مهمونی مفصل بگیریم و همه ی فامیل رو دعوت کنیم از تبریز و شمال و اصفهان و اقصی نقاط ایران خلاصه...مثلا به بهانه ی دایی م ولی در اصل به خاطر تولد پاپا...
یه کیک توت فرنگی بزرگ سفارش دادیم و به همه گفتیم غیر از پاپا مادرجون
یه سوپرایز حساااابی بود واسشون...پاپا اینقدر ذوق کرد که خدا میدونه...!
می بینین که چاقویی که توی دستشونه و میخوان باهاش کیک رو ببرن با نوار س.ب.ز تزیین شده....مهمونی ما فقط چند روز قبل از ٢٢ خ.ر.د.ا.د بود و ما همگی امیدوار بودیم که....
این نوار س.ب.ز رو هم همون دایی م دور چاقوشون بست و داد دستشون...
این عکسو واسه اونایی میذارم که فکر میکنن این ج.ن.ب.ش س.ب.ز مال جووناییه که خوشی زده زیر دلشون و ریختن تو خیابونا....نه!!!!! اینجوریا ها نیست....یا به یه عبارت دیگه... نتر.سین....نتر.سین....ما همه باهم هستیم
×یه وقت فکر نکنین این حرفا یه جور تبلیغه برای ١٦ آ.ذ.ر....
× تو رو خدا این پست رو خوندین محکم هم بزنین به تخته که پاپا مادرجونم چشم نخورن یه وقت....
×آقای زیپ.....!
اینقدر سرم شلوغه که به هیچی نمیرسم....نه بابا هنوز درست حسابی هم مشغول درس خوندن نیستم...البته میخونما ولی به نظر هنوز واسه خانوم دکتر شدن کمه....
از بعد از عروسی مهدیه با مامان یه تفریح توووووووپ پیدا کردیم و هرشب هرشب پای کامپیوتریم و داریم فیلمایی که من گرفتمو درست میکنیم...البته الان دیگه تموم شده و فقط باید بزنم روی دی وی دی !!!حالا تعریف نمیکنم از خودمون ولی خدایی خییییییلی قشنگ شدن...ما که اینقدر حال میکنیم حتما خودشونم ببینن کلی ذوق میکنن...!
قراره فیلما که کامل کامل حاضر شد یه شب شام من و مامانش اینا و مادرشوهرش اینا همه بریم خونش و چراغا رو خاموش کنیم و ..........
٢- تقریبا دو هفته تمام من همه ی کلاسای ٨-١٠ دانشگامو پیچوندم چون خوابم میومد...نه بابا چیزی هم نبودن ادبیات و روانشناسی و ریشه های انقلاب! این دفع به خودم گفتم دیگه داری شورشو در میاری ١۵ واحد که داری همش هم که عمومیه بازم اینقد تنبلی میکنی؟! خلاصه این هفته زود بیدار شدم که کلاسامو برم شنبه صبح استاد روان نیومد! یکشنبه صبح ادبیات کلا تشکیل نشد! دوشنبه صبح هم فهمیدیم که استاد رفتن مسافرت....!!!! بلهههههههههه....شما فک کنین آدم چقدر زورش میگیره! حالا یه هفته من خواستم مثل آدم همه ی کلاسامو زود برما!!!!
٣- یکی دیگه از دخترای کلاسمون هم عقد کرد! الان شدن ۴ نفر ...! یکیشون که از عید سر خونه زندگیشه...سه تای دیگه هم عقد کردن...! دخترا که همه متولد ۶٨-۶٩ ان ...به غیر از اولی که شوهرش دامپزشکه و سر کار میره و ٢۶ سالشه ...بقیه شون من نمیدونم به چی جواب "بله" دادن....شوهر دوتاشون ۶۵ه و شوهر اون کی ۶٧ !!!!!!!!!!! یعنی واقعا پسرایی با این سن و سال وقت زن گرفتنشونه ؟؟؟؟ خانواده هاشون چه فکری میکنن واسشون میرن خواستگاری ؟ از اون بدتر خانواده ی دخترا چه فکری میکنن دختراشونو میدن به اینا؟؟؟یعنی اینقدر شوهر قحطه...؟؟؟ میخوام نباشه شوهر اینجوری که نه عقل و شعور زندگی رو داره نه درک درست از زن و احساسات زنانه و نه تحصیلات و نه کار...سربازی هم که هیچ کدوم نرفتن...!!!!!! چه میدونم والا! کی میگه سن ازدواج رفته بالا ؟؟؟؟
۴- این روزا نمیدونم چی شده سر و کله همه ی دوستای قدیمیم با هم پیدا شده...مهجبین...نگار...سروناز...لادن....همه شون بچه های دبستان و راهنمایی ان که حداقل ۵-۶ سال ازشون خبر نداشتم....هفته پیش لادن برام آفلاین گذاشته بود...پریروز سروناز رو پیدا کردم تو فیس بوک و دیروزم نگار زنگ زد که دانشگاه آزاد تهران شیمی قبول شده...همه شون هم گفتن یه بار با هم بریم بیرون...من که وقت سر خاروندن ندارم...!
۵- باید زنگ بزنم آموزشگاه رانندگیم و دوباره دو جلسه بگیرم که اگه بشه هفته ی بعدش برم امتحان بدم دیگه...
خوبه خودم عروس نشدم اینقدر سرم شلوغه نه ؟؟؟؟!!!!!
پی نوشت ١: دوباره نیاین بنویسین یکی دیگه عروس شده تو خودتو کشتی و به تو چه ها!!!! به من خیلی چه! مثل خواهرم بود مهدیه پس حق دارم که ذوق داشته باشم و واسش وقت بذارم....نه ؟
پی نوشت ٢ :یه ذره سرم خلوت تر شه به تک تکتون سر میزنم:)
مثل کوزت صبور...
مثل ممل مهربون...
مثل جودی شاد و سر زنده...
و مثل سیندرلا خوشبخت باشی.....
روز دختر مبارک!!!!!!
× این قشنگترین اسم ام اسی بود که برای روز دختر دریافت کردم!
چقدر منتظر این عروسی بودم...چقدر این عروس دامادو دوست داشتم.....
از سه شنبه تا همین دیروز خونه نبودم...خیلیییییییییییییییی خوش گذشت بهم...حسابی حال و هوام عوض شد....
خیلی عروسیه خوبی بود...جزییاتش خیلی زیاده...تو ادامه مطلب مینویسم اگه وقت داشتین و حوصله بخونین
نزدیک به ٤-٥ ساعت فیلم گرفتم...مامانش میگفت فکر کنم به اندازه ی سر سوزن تو صحنه از دست ندادی....درست از شب قبل از عروسی که مهدیه داشت آماده میشد دوربین دستم بود تا فردای پاتختی...
همه دیگه صداشون دراوممد که دختر بسه اینا فیلمبردار دارن تو که هیچی از عروسی نفهمیدی ولی من انگار نه انگار....عمرا این فیلمایی که من گرفتم به ذهن فیلمبردار برسه که بگیره...اصلا به نظر من پشت صحنه ی این روزا شاید خیلییی خاطره انگیزتر از صحنه های اصلی باشه که فیلمبردار بهشون میگه چیکار کنن و چیکار نکنن...!
حواسم به همه چی هم بود...دو تا دوربین فیلمبرداری برده بودم که اگه باطری یکی تموم شد با اون یکی بگیرم...
ما خونه ی عروس بودیم دیگه...شب قبل که مهدیه از حموم اومد مامانش میخواست اسپند (یا اسفند ؟؟؟
) دود کنه منم دوربینمو آماده کردم بعد هم زنگ زدیم به سارا خواهر داماد که تو هم وقتی مهدی از حموم میاد و میخواد حاضر بشه حتما ازش فیلم بگیر...صحنه ها رو سعی کردم هماهنگ بگیرم...
توی سالن هم یکی از دوربینا رو دادم به برادر کوچیکه ی داماد که وقتی مهدی میاد تو حتما فیلم بگیره...خیلییییییییی فیلم خوبی شد...!
سو تفاهم نشه ها من عکاس فیلمبردار مجالس نیستم اما بلدم که چه جوری و از چی باید فیلم بگیرم که بعد که خواستیم با مامان میکسش کنیم خیلی توووووپ از آب در بیاد!!! گفته باشم خلاصه....سفارش نمیگیریم

خیلی تعریف نمیکنم ...توی ادامه ی مطلب هست دیگه همه چی!
ادامه مطلب
چه عجب....من وقت کردم بشینم پای کامپیوتر....
این روزا خیلی سرم شلوغه اصلا به هیچی نمیرسم...!
۵شنبه همین هفته عروسی مهدیه ست...دیروز مرضیه اومده بود اینجا که یه سری آهنگ انتخاب کنیم واسه پاتختی و این حرفا...شب هم مهدیه و مهدی اومدن که کارت عروسی رو بیارن...ما که خانوادگی دعوتیم...مامان بزرگ و بابابزرگ منم دعوتن...مهدیه هم اصرار داشت که حتما خودش کارت ما رو بیاره...
۵ شنبه هم من رفتم خونه ی مرضیه اینا خانواده ی داماد میخواستن خریدای عروسو بیارن و چون حنا بندون ندارن به خاطر شگونش خودمونی حنا هم بیارن و اینا...مرضیه هم زنگ زد که پس تو پاشو بیا....
جمعه هم رفتیم خونه ی مهدیه...خیلیییییییییییییی خوشگل شده بود خونه اش من ندیده بودم اصلا...خیلی شیک و باسلیقه چیده بود....خونه رو مرتب کردیم و من دوربین برده بودم که از جهازش و خونه اش و اینا فیلم بگیرم...
فیلممو اینجوری شروع کردم....رفتم از خونه بیرون...از راه پله ها اومدم بالا...زنگ خونه شونو زدم و اینا اومدن درو باز کردن مثلا....بعدش اونا نشستن روی کاناپه و مشغول دیدن فیلمشون شدن...داشتن فیلم عقدشونو میدیدن...
حالا من از پشت دوربین هی به مهدی اشاره میدم که دستتو بنداز دور گردن مهدیه...هی میگه چی ؟؟؟
مهدیه هم دوباره که داشت فیلم عقدشو میدید بازم بغض کرد و نتونست جلوی خودشو بگیره
...فیلمو نگه داشتم و به مهدی گفتم بابا این دختر این همه اشک ریخت...اشکاشو پاک کن دیگه...یک کم برین تو حس....فکر کنین کسی اینجا نیست...مهدی هم هی میگفت بابا نمیشه که این همه آدم اینجان ما چه جوری فکر کنیم کسی نیست...
خلاصه وقتی من داشتم از اونا فیلم میگرفتم یک کمی مهربون نشستن مثلا و حرف میزدن و میخندیدن و اینا بعد که دوربینو می بردم اون طورف که از خونه بگیرم مهدی میگفت آخی...دوربین رفت فعلا...
آخر فیلم هم اینجوری تموم کردیم که مثلا اینا پاشدن حاضر شدن و چراغا رو خاموش کردن و از خونه رفتن بیرون...
اگه میکسش کنیم خیلی فیلم خوبی از آب در میاد...
قرار وبلاگی چهارشنبه رو من نمیرم دیگه...به دو دلیل...اول اینکه یه نفرو بیشتر از بقیه دوست داشتم ببینم که میبینمش حالا
و دوم اینکه درست شب قبل عروسیه و من واقعا نمیرسم....کلی کار داریم چهارشنبه...اصلا چهارشنبه میخوام زود برم خود مهدیه ابروهامو برداره...
خلاصه دیگه اینجوری..........میام تعریف میکنم عروسی رو دیگه...
پی نوشت ١ : رفتم دوباره یه کت شلوار خریدم ...مامان بزرگم میگفت خوبه عروسی مهدیه ست تو هر روز میری یه دست لباس میخری میگی این از اون قبلیه بهتره اینو می پوشم...عروسی مرضیه میخوای چیکار کنی دیگه مادر ؟؟؟
پی نوشت ٢ : بالاخره کت دامن بنفش اسپرتمو میپوشم سر عقد... و عروسی هم یه پیرهن صورتی چرک شلوغ پلوغ یقه شل دارم اونو میپوشم...وقت آرایشگاه و آتلیه هم گرفتیم...صبح با مرضیه میریم آرایشگاه و بعد میایم خونه لباسامونو میپوشیم و بعدش میریم آتلیه دو سه تا عکس خوب بگیریم...
پی نوشت ٣ : ببخشید خیلی تند تند نوشتم...اگه خیلی چرت و پرت شد دیگه شرمنده
فعلا همین دیگه...سعی میکنم زود بیام
| Design By : Night Skin |


