...یک دنیا خاطره
...می نویسم از روزهایی که به سرعت در حال گذرند
×بالاخره عروسی مهدیه و مهدی هم تموم شد........! ۱. من در یک اقدام بسیاربسیار ناگهانی تصمیم گرفتم تنظیم خانواده رو که با پزشکی های ۸۶ داشتم توی حذف و اضافه حذفش کنم! ٣. خبرای دانشگاهمون هم که شنیدین دیگه ؟؟؟ امسال سومین سالیه که با اومدن مهر و شروع شدن درس و کلاسا ذوق میکنم...امسال و پارسال که دیگه دانشجوییم و اینا + خواستم هیچی نگم این روزا...اما دلم نمیاد....میخوام بنویسم تا حماسه این روزا یادم بمونه.... همه جا تاریک و سیاه بود...همه در رنج و عذاب بودند...کـشـ ور در آستانه ســقوط قرار داشت!!! که ناگهان یک قهرمان ، یک خوشتیپ ، یک جنتلمن!!! از راه رسید و همه را نجات داد! و او کسی نبود غیر از.... قیام دلاوران سبز... ۱= کلاس های رانندگی من هم دوباره شروع شد اما این بار مربی م آقاست.بعد از سه جلسه ایی که با اون خانومه رفتن پا شدم رفتم آموزشگاه که من میخوام مربی مو عوض کنم...مدیر آموزشگاه اولش گفت نه این خانوم آذری هم خوبه...مربی مرد نداریم الان و از اینجور حرفا بعد که اسممو دید گفت به به ! اسمت هم (...)ست...دختر منم اسمش (...)ست. باشه حالا که دیگه اسم به این قشنگی داری یه مربی خوب و سفارشی میدم بهت
چقدر منتظر این عروسی بودم...چقدر این عروس دامادو دوست داشتم.....
از سه شنبه تا همین دیروز خونه نبودم...خیلیییییییییییییییی خوش گذشت بهم...حسابی حال و هوام عوض شد....
خیلی عروسیه خوبی بود...جزییاتش خیلی زیاده...تو ادامه مطلب مینویسم اگه وقت داشتین و حوصله بخونین
نزدیک به ٤-٥ ساعت فیلم گرفتم...مامانش میگفت فکر کنم به اندازه ی سر سوزن تو صحنه از دست ندادی....درست از شب قبل از عروسی که مهدیه داشت آماده میشد دوربین دستم بود تا فردای پاتختی...
همه دیگه صداشون دراوممد که دختر بسه اینا فیلمبردار دارن تو که هیچی از عروسی نفهمیدی ولی من انگار نه انگار....عمرا این فیلمایی که من گرفتم به ذهن فیلمبردار برسه که بگیره...اصلا به نظر من پشت صحنه ی این روزا شاید خیلییی خاطره انگیزتر از صحنه های اصلی باشه که فیلمبردار بهشون میگه چیکار کنن و چیکار نکنن...!
حواسم به همه چی هم بود...دو تا دوربین فیلمبرداری برده بودم که اگه باطری یکی تموم شد با اون یکی بگیرم...
ما خونه ی عروس بودیم دیگه...شب قبل که مهدیه از حموم اومد مامانش میخواست اسپند (یا اسفند ؟؟؟
) دود کنه منم دوربینمو آماده کردم بعد هم زنگ زدیم به سارا خواهر داماد که تو هم وقتی مهدی از حموم میاد و میخواد حاضر بشه حتما ازش فیلم بگیر...صحنه ها رو سعی کردم هماهنگ بگیرم...
توی سالن هم یکی از دوربینا رو دادم به برادر کوچیکه ی داماد که وقتی مهدی میاد تو حتما فیلم بگیره...خیلییییییییی فیلم خوبی شد...!
سو تفاهم نشه ها من عکاس فیلمبردار مجالس نیستم اما بلدم که چه جوری و از چی باید فیلم بگیرم که بعد که خواستیم با مامان میکسش کنیم خیلی توووووپ از آب در بیاد!!! گفته باشم خلاصه....سفارش نمیگیریم

خیلی تعریف نمیکنم ...توی ادامه ی مطلب هست دیگه همه چی!
ادامه مطلب
چه عجب....من وقت کردم بشینم پای کامپیوتر....
این روزا خیلی سرم شلوغه اصلا به هیچی نمیرسم...!
۵شنبه همین هفته عروسی مهدیه ست...دیروز مرضیه اومده بود اینجا که یه سری آهنگ انتخاب کنیم واسه پاتختی و این حرفا...شب هم مهدیه و مهدی اومدن که کارت عروسی رو بیارن...ما که خانوادگی دعوتیم...مامان بزرگ و بابابزرگ منم دعوتن...مهدیه هم اصرار داشت که حتما خودش کارت ما رو بیاره...
۵ شنبه هم من رفتم خونه ی مرضیه اینا خانواده ی داماد میخواستن خریدای عروسو بیارن و چون حنا بندون ندارن به خاطر شگونش خودمونی حنا هم بیارن و اینا...مرضیه هم زنگ زد که پس تو پاشو بیا....
جمعه هم رفتیم خونه ی مهدیه...خیلیییییییییییییی خوشگل شده بود خونه اش من ندیده بودم اصلا...خیلی شیک و باسلیقه چیده بود....خونه رو مرتب کردیم و من دوربین برده بودم که از جهازش و خونه اش و اینا فیلم بگیرم...
فیلممو اینجوری شروع کردم....رفتم از خونه بیرون...از راه پله ها اومدم بالا...زنگ خونه شونو زدم و اینا اومدن درو باز کردن مثلا....بعدش اونا نشستن روی کاناپه و مشغول دیدن فیلمشون شدن...داشتن فیلم عقدشونو میدیدن...
حالا من از پشت دوربین هی به مهدی اشاره میدم که دستتو بنداز دور گردن مهدیه...هی میگه چی ؟؟؟
مهدیه هم دوباره که داشت فیلم عقدشو میدید بازم بغض کرد و نتونست جلوی خودشو بگیره
...فیلمو نگه داشتم و به مهدی گفتم بابا این دختر این همه اشک ریخت...اشکاشو پاک کن دیگه...یک کم برین تو حس....فکر کنین کسی اینجا نیست...مهدی هم هی میگفت بابا نمیشه که این همه آدم اینجان ما چه جوری فکر کنیم کسی نیست...
خلاصه وقتی من داشتم از اونا فیلم میگرفتم یک کمی مهربون نشستن مثلا و حرف میزدن و میخندیدن و اینا بعد که دوربینو می بردم اون طورف که از خونه بگیرم مهدی میگفت آخی...دوربین رفت فعلا...
آخر فیلم هم اینجوری تموم کردیم که مثلا اینا پاشدن حاضر شدن و چراغا رو خاموش کردن و از خونه رفتن بیرون...
اگه میکسش کنیم خیلی فیلم خوبی از آب در میاد...
قرار وبلاگی چهارشنبه رو من نمیرم دیگه...به دو دلیل...اول اینکه یه نفرو بیشتر از بقیه دوست داشتم ببینم که میبینمش حالا
و دوم اینکه درست شب قبل عروسیه و من واقعا نمیرسم....کلی کار داریم چهارشنبه...اصلا چهارشنبه میخوام زود برم خود مهدیه ابروهامو برداره...
خلاصه دیگه اینجوری..........میام تعریف میکنم عروسی رو دیگه...
پی نوشت ١ : رفتم دوباره یه کت شلوار خریدم ...مامان بزرگم میگفت خوبه عروسی مهدیه ست تو هر روز میری یه دست لباس میخری میگی این از اون قبلیه بهتره اینو می پوشم...عروسی مرضیه میخوای چیکار کنی دیگه مادر ؟؟؟
پی نوشت ٢ : بالاخره کت دامن بنفش اسپرتمو میپوشم سر عقد... و عروسی هم یه پیرهن صورتی چرک شلوغ پلوغ یقه شل دارم اونو میپوشم...وقت آرایشگاه و آتلیه هم گرفتیم...صبح با مرضیه میریم آرایشگاه و بعد میایم خونه لباسامونو میپوشیم و بعدش میریم آتلیه دو سه تا عکس خوب بگیریم...
پی نوشت ٣ : ببخشید خیلی تند تند نوشتم...اگه خیلی چرت و پرت شد دیگه شرمنده
فعلا همین دیگه...سعی میکنم زود بیام
خب بابا همه ۴ چشمی زل میزنن به آدم ...غریبه هم که نیستم هیچکی نشناستم همه تو دلشون میگن این دختره...!!!!! 
شنبه رفتم آموزش به خانوم میر عشق الهی گفتم بابا تنظیم پزشکیا که سه واحدیه......!!!!!!!!
( حالا خودم میدونستما اما باید یه بهانه میاوردم واسش دیگه بیچاره واسه همون تنظیم بهم نامه مهمانی داده دانشکده پزشکی دیگه
) گفت اگه سه واحدی که نمیشه برداری و اونا باید نامه ی ما رو پس بفرستن برو مطمئن شو اگه سه واحدیه بگو نامه رو پس بفرستن! منم رفتم آموزش پزشکی گفتن اینجوریه...یه نامه نوشت گفت ببر بده تایپ کنن...بعد از اینکه تایپ کردن به خانومه میگم دیگه برم تمومه میگه آره! رفتم آموزش خودمون خانومه میگن اینکه نه مهر داره نه امضا نه شماره...!!!! میگم کجا برم ؟ میگه دبیر خونه رفتم اونجا میگه اول بده امضا کنن....خلاصه خل شدم دیگه اساسی
...ولی راحت شدم! 
حالا میخوام ادبیات و بافت رو بردارم اگه بشه...ببینم آمار چه جوریاست ؟ اگه راحته اونم بردارم ها ؟؟؟ چی میگین شما ها ؟؟؟ 
٢. فیزیکو پیچوندم کلا تا آخر ترم و برو حالشو ببر و اینا
هی گفتین نپیچون فیزیکو...آخه نمیدونین که...نمیخواستم بگم ببین مجبور میکنین آدمو چه اعترافاتی کنه ؟؟؟!!!! خیله خب بابا من ترم قبل این فیزکو پاس نکردم !!! رفتم با استادش صحبت کردم گفت اشکالی نداره میتونی نیای سر کلاس و همون آخر ترم امتحان بدی
...یعنی اینقدر دعاش کردم که دیگه خدا میدونه...
یعنی من به این ریاضی فیزیک آلرزی شدید دارم........!!!!!
دوشنیه قیامت بوووود!!!!
گویا جناب آقای دانشجو و خانوم دستجردی اومده بودن و بچه ها هم ازشون استقبال گرمی کرده بودن
....من سر کلاس بودم اما صدای شعارای بچه ها واضح واضح بود مثل اینکه از کتابخونه مرکزی که وسط محوطه دانشگاست شروع کردن و به تدریج حرکت کردن و از جلوی هر دانشکده رد میشدن جمعیتشون بیشتر میشدن
تا یه دور زدن دانشگاهو و رسیدن به همون در اصلی که ما بهش میگیم در پنجاه تومنی! (چون عکسش روی اسکناس ۵٠ تومنی چاپ شده خب! )
تظاهرات دانشجویاندانشگاه تهران (این روبروی دانشکده حقوق رو نشون میده! )
تظاهرات دانشجویان دانشگاه شریف
۴.ببینم شما این سریال جدید هرشب رو می بینین ؟؟؟ دلنوازان رو میگم ...کلی حرص منو در میاره این سریال...١٠٠
% هم حقو میدم به پسره..!
یعنی چی ازدواج که زوری نمیشه که اسم دو نفرو بذارن رو هم و بعد اصرار اصرار که باید اینو بگیری
...حالا که پسره گفته نمیخوام همه باهاش چپ شدن ؟؟؟ یعنی این اگه مهتابو نگیره نمیتونه کس دیگه ایی رو بگیره ؟ کلی غر میزنم هر شب که میبینمش...تازه پسره برگشته گفته یه مدت صبر کنین من کارامو جمع و جور کنم و راجع به ازدواج فکر کنم ...اون وقت مامانشو و عمه اش نشستن لیست مهموناشونو هم نوشتن!!!! خب معلومه دیگه هر کس دیگه ایی هم که جای این بهزاد باشه قاطی میکنه....
یه سریال دیگه هم که میبینم این روزا شمس العماره ست که اتفاق خیلی خوشم میاد از سریالش مخصوصا از اون عمو هرمز
(که هنرپیشه اش مسعود رایگانه) بازی های خیلیییی خوبی داره و بین این سریالای این روزا خیلییی باحاله...همیشه از اینجور خونه های بزرگ که همه توش دسته جمعی زندگی میکنن و به هم ربط دارن خوشم میومده...کلی داستان دارن هر روز....
٥. چهارشنبه هفته دیگه که میشه ٢٢ مهر یه قرار وبلاگیه...من خبرشو از وبلاگ پوریا منزه گرفتم
...هر کی دوست داره کسیو ببینه بگه که بیاد...در ضمن آنی دالتون که معرف حضورتون هستن ؟؟؟
اونم میاد و هم چنین سارای.....من اینا رو میشناسم فعلا...
مینا تو هم بیا بریم
...اگه تو میای که منم میام اگه نه من تک و تنها اصلا محاله یه جورایی....
٤شنبه عصر احتمالا ساعت ٤- ٨ که هرکس خواست بتونه بیاد و بره...جاش هم احتمالا پارک ساعیه! ولی هنوز قطعی نیست...کسی میاد ؟؟؟ من خودم خیلیییی دلم میخواد که بیام اما مطمئن نیستم چون ٥ شنبه شب عروسی مهدیه ست و منم از چهارشنبه شب میخوام برم خونه مرضیه اینا که صبح با عروس بریم آرایشگاه و این حرفا
خب چه میکنید ؟؟؟؟
...سال قبلترش هم سال پیش دانشگاهیم بود که عاشق فضای صمیمیش بود و دلم ضعف میرفت واسه نشستن سر کلاسای معلمای محبوبم...
خلاصه که کلاسای ما هم شروع شد وااااای که چقدر خوشحالم که آخرای شهریور که میاد نباید بار و بندیل جمع کنم و تک و تنها برم شهرستان....
دیشب فقط یک ساعت تمام داشتم فکر میکردم که چی بپوشم...!!!! واقعا که این چی بپوشم معضلیه واسه خانوما....که بالاخره مانتو قهوه اییم نصویب شد 
مرضیه قرار بود باهام بیاد دانشگاه...هیچی بابا همینجوری!!! چون اون فقط ٣شنبه تا ٥شنبه کلاس داره اول هفته بیکاره من گفتم که باهام بیاد...آخه امروز روانشناسی داشتم با بچه های پزشکی ٨٨ و تنظیم خانواده با بچه های پزشکی ٨٦...به مرضی گفتم که الا و بلا باید با من بیای من تک تنها نمیرم سر کلاس بچه های پزشکی مخصوصا ٨٦ ها!!!!!!
آی حال داد امروز مرضیه هم باهام اومد....٨-١٠ روان داشتم با یه آقاهه که خیلی متین و با کلاس بود و خیلی هم قشنگ میخندید...اسمش نمیدونم فکر کنم نگفت اصلا!!!
یچه های ورودی جدید پزشکی که سر از پا نمی شناختن بس که ذوق داشتن...خوی منم میخوام پرشکی بخونم خوب.....اونم دانشگاه تهران
اصلا حالا که اینجور شد امسال درست حسابی درس میخونم و روی خودمو کم میکنم...
کلاسو که تعطیل کرد من اول از همه در کلاسو باز کردمو و اومدم بیرون...٤-٥ تا از دخترای ٨٦ ای یعنی اینجوری
شدن دیدن منو و مرضی رو...!!!
ترم قبل چون مرضی میومد دانشگاه ما که درس بخونه منم اکثر کلاسامو می پیچوندم و باهم بودیم...تمام بچه های پزشکی ٨٥-٨٦-٨٧ میشناختن مارو که البته همش تقصیر مرضیه ست هرجا هست همه توجه ها جلب میشه به آدم...
خلاصه چون ما با هیچ کدوم از پزشکیا هم حرف نمیزدیم اینا نمی فهمیدن ما ورودی چه سالی هستیم و چی هستیم اصلا...!!!!!واسه همین امروز که دیدن از کلاس پزشکیا اومدیم بیرون شاخ درآوردن...! جالا این که چیزی نیست از اون جالب تر وقتی بود که رفتیم سر کلاس ٨٦ ها...که سوژه هاشون کم نبودن....ما هم چون هیچ کدوم رو به اسم نمی شناختیم حتی اونایی که سلام علیک داشتیم باهاشون(!) روی همشون یه اسمی گذاشته بودیم ...ساسی مانکن و دوتا دوستاش! دوتا بچه مثبتا ! مهرداده! ( یعنی اونی که شبیه مهرداده! اسم یارو مهرداد نبود)! مو قهوه اییه! همونی که عینه وحیده! ریش پروفسوریه!پیرهن صورتیه و ... و ... و...!!!!!!!!!!!!!!!! الیته ما تو دخترا هم سوژه زیاد داشتیم اما خوب هرکدومشون رو با هزارتا نشونی میشناختیم که طولانی میشه یخوام بگم مثلا اونی که خوشگل بود همیشه مقنعه طوسی میذاشت موهاش مش بود یادته ؟؟؟!!!!
و همینظور الی آخر...
خلاصه ما رفتیم امروز سر کلاس تنظیم...کل بچه ها اینطوری
بودن!!!! اینکه کسی یه درس عمومی رو با بچه های پزشکی برداره اصلا عجیب نیست واسشون این عجیب بود که اینا هیچ کدوم ترم قبل نمی دیدن ما سر کلاسی چیزی بریم و واسه همین اصلا متوجه نمیشدن که ما دانشجوی چی هستیم...!!!!!!


مینا رو هم دیدم بالاخره
همونقدر خانومه که از نوشته هاش میشه حدس زد...!
مینا جون سر کلاس شعبان زاده خیلی نمیخواد زور بزنین یچه های ما پارسال نصفه نیمه حرفاشو نوشتن و تکثیر کردم واسه همه بعد یکی هم دادن به خودش گفتن فقط از این سوال بده چون ما بیشتر از این نفهمیدیم
دیگه اینجوریاست دیگه...فردا هم فیزیک دارم و اندیشه ٢ که هردوشون
!!!! حالا ببینم میشه فیزیکو پیچوند یا نه...!؟
آخ که چقدرررررررر دلم واسه دانشگامون تنگیده بووووود
پی نوشت ١ : راجع به سفر کیش ایشالا مینویسم در پست های آتی...!!!
پی نوشت ٢ : ما دیگه میخواییم درست حسابی شروع کنیم به درس خوندن از همین امروز....فردا دیر است...

پی نوشت اختصاصی : آقا شهاب اگه در مورد مطلب آقای زیپ انتقادی داری تو ویلاگ خودش بگو لطفا....
+++ما از شنیدن اخبار سفر پرزیدنتمون به نیو یورک بسی خرسند شدیم...
(مخالفا اگه ناراحت میشن ندید بگیرن این قسمتو
)
در مورد مستند انرزی هسته ای که این روزا پخش شد دکتر بهزاد خیلییییی خوب نوشته و کلی با خوندنش خندیدم....
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است....کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم...
مسـتند انـ.رژی هسـ.ته ای...اونم دقیقا قبل از « راه پــ.ـی مــ.ایی قـ.دس»!
به این همه دست و پا زدن خندیدم!!!
و اما برسیم به راه پــ.ـی مــ.ایی پرشکوه روز قـ.د.س یا
در این مورد هم آقای زیپ چون خودش هم بین مردم حضور داشته فکر میکنم که کاملترین گزارشو گذاشته ...
اما از این شوخی ها که بگذریم امروز من چندین بار با دیدن یک سری صحنه ها کمی بغض آلود شدم... صحنه ی پیرمردی که به سختی راه میرفت و 94 سال رو داشت و کلاً سبز بود. یا خانوم های محجبه و مذهبی یی که سبز پوش و پا به پای مردم شعار می دادند: "جنایت، تجاوز/ دیگر اثر ندارد" که البته من با اون قسمت تجاوزش زیاد موافق نبودم...
حمایت از مراجع هم با این شعار خیلی جالب به نظرم رسید: "مجتهد واقعی/ منتظری، صانعی".
مردمی که من امروز دیدم واقعاً تحصین برانگیز بودند. من امروز مردمی رو دیدم که از همه چیزشون گذشتند. مردمی که تجربه تلخ 30 خرداد - یعنی فردای اون سخنرانی - رو دیده بودند، مردمی که پروژه ی مضحک اعتراف گیری رو دیده بودند، مردمی که از بازداشتگاه های مخوف و کشتار ها و تجاوزات باخبر بودند. و باز هم آمدند، پر شور هم آمدند. این یعنی پیروزی و برد جنبش. این یعنی عده ای جونشون رو به کف دستشان گرفته بودند و بدون ترس از گلوله پا به خیابان ها گذاشتند....
من فقط قسمتی از اون مطالب رو نوشتم تا این روزا رو خوب یادم بمونه....و افتخار کنم به هموطناییم که واقعا جونشونو گذاشتن کف دستشو و سکوت نکردند.....این روزا در عین تلخی شون خیلی قشنگن....خیلی غرور آفرین...
+ خدا بگم چیکارشون نکنه...من با بدبختی وبلاگای بلاگفا رو باز میکنم مخصوصا که الان ADSL هم ندارم و با دیال آپ کانکت میشم...یه چند روزی نیستم...میریم کیش..امشب ساعت ١٨.٣٠ پروازمونه.....خلاصه اگه سالم رفتیم و برگشتیم میام تعریف میکنم...
+ دیروز برنامه ماه عسل مهمونی داشت به اسم نوید که تنها بازمانده سقوط هواپیمای شارجه بود و بعد از ۴ ماه کما صحیح و سالم داشت اون روزا رو تعریف میکرد....به این میگن تجربه عینی Lost
حالا بازم من هی بشینم ببینم این سریالو و هی بگم چه حالی میداد اگه میشد آدم حداقل یه بار بره تو اون جزیره...یه وقت گوش شیطون کر خدا درخواستمو اجابت میکنه ها....!!!!! خدایا من مزاح کردم...جدی نگیر ...!!!!
با اینکه من از این احسان علیخانی زیاد خوشم نمیاد اما دیروز آخر برنامه ش یه چیزی گفت که کلی حال کردم...گفت که تو این مملکتی که هر هفته یکی از هواپیماهاش میفته وقتی مهماندار هواپیمای ما بلند بلند آیه الکرسی میخونه دیگه شما حساب مسافرا رو بکن...!!!!
+ بی صبرانه منتظرم که دانشگاه ها باز شه....خوشحالم از اینکه توی این روزای حساس من هم دانشجوی دانشگاه تهرانم....شاید مهمترین دانشگاهی که توی مسائل سیاسی پیشروئه....دانشگاهی که روزای تاریخی و خونین زیادی رو رقم زده ...
و من این روزها به دانشجوی دانشگاه تهران بودن افتخار میکنم.........!
بعدش هم شجره نامه مو درآورد که چی میخونی و متولد چه سالی هستی و مادر پدرت چیکارن و اینجور سوالا....
وقتی گفتم پدر . مادرم پزشکن گفت خودت چرا نرفتی پزشکی بخونی ؟ حیفه ! بشین بخون واسه پزشکی...من دخترمو فرستادم هند تا داروسازی بخونه (همونی که هم اسم منه!)اگه اطلاعاتی بخوای برای پذیرش دانشگاه های هند من هستم و اینجور حرفا آخرشم گفت که خیالت از مربی راحت باشه ما یه (...) که بیشتر نداریم... 
خلاصه کلاسهای ما هم شروع شد با آقای قشقایی...بر عکس ظاهرش
تدریسش خوبه و کمتر دخالت میکنه میذاره بیشتر خودم کار کنم..این نیم کلاج هم توی اون سه جلسه با خانومه شده بود بلای جونم توی ٥ دقیقه جلسه اول این آقاهه حل شد و دیگه نه خاموش کردم و نه ماشین می پرید...به خودم که خیلی حال داد 
امروز هم رفتیم سمت اریاشهر و یادگار امام و اون ورا...اینم که همش تو ماشین خواب بود...!یعنی دقیقا اینجوری
!!!! فقط وقتی ازش یه چیزی میپرسیدم چشاشو باز میکرد!!!!!
٢= من و مامان و کیارش امشب میریم تبریز خونه خاله م و جمعه شب هم میاییم...صبح شنبه میرسیم تهران که من بعدش با مرضیه میرم ثبت نام دانشگاش که هم تنها نباشه و هم من پاتوق اینده مو یاد بگیرم...
میخوام پیتزا درست کنم که تو راه تبریز بخوریم... خودم عشق پیتزا م یعنی در این حد که میبینم دست و پام شل میشه
! و معمولا پیتزا رو روی نون تست درست میکنم خیلی هم خوشمزه میشه...الان هم همه چیش آماده ست ولی من حس و حال ندارم الان برم سراغش...پس باشه واسه عصر!
٣= از شنبه در به در دنبال کارای دانشگامم که این ترم هرجوری شده ١٢ واحدو بردارم که حداقله و بیشتر وقتم آزاد باشه که بشینم درست و درمون درس بخونم ...همش ٦ تا درس برداشتم : اندیشه ٢ و انقلاب و فیزیک و آناتومی و روانشناسی و تنظیم خانواده
که مجبور شدم روان و تنظیم رو با بچه های پزشکی بردارم..کلی رفتم و اومدم تا موافقت کنن با پزشکیا برم سر کلاس...جالا روان هیچی اما تنظیم رو با بچه های ٨٦ برداشتم که نصف بیشترشون منو میشناسن!!!! که اونم از برکات بودن با مرضیه تو دانشگاست که دیگه میشی گاو پیشونی سفید...
دیگه الان برنامه م شده شنبه یکشنبه دوشنبه ٨-١٢ و بقیه شو بیکارم و وقتم حسابی آزاده که دیگه بکوب بشینم بخونم واسه سال بعد و کنکور پزشکی...!
+ رفتم فرم میهمانی دانشکده پزشکیو بدم خانوم دکتر زارع امضا کنه...یه نگاه به من میکنه یه نگاه به فرم و مشخصاتم... میگه چه اسم قشنگی داری...
تو همین یه هفته اخیر اسمم خیلی بهم حال داده....
+ ما همچنان خانوادگی مشغول دیدن lost هستیم و بس که صحنه هاش داره بیشتر میشه منم همش باید وسطش پا شم برم...!!!!
اما مامان بابا حسابی خوششون اومده...بابای من با اینکه اصلا اهل فیلم نیست و حوصله شو ندارم سر lost هر کاری میخواد بکنه همش میگه یه دقیقه نگه دار ...!
+ رفتم مرکز آزمون دانشگاه آزاد اعتراض دادم به درصد ٦- ریاضیم...زنه برگشته میگه از کجا معلوم که این درصدت غلط باشه شاید فیزیکو اشتباهی واست زده ٩٥%...اصلا شاید زیستتو اشتباهی زده ١٠٠%...
بیشعور....!!!!!
+ واقعا مرسی از کامنتای امیدوار کننده تون...مگه میشه با حرفای شماها من دیگه حالم گرفته باشه....

| Design By : Night Skin |


